پست ثابت
اومدم بگم که می خوام تو سرور میهن بلاگ وبلاگ بزنم ، بلاگفا لالم کرده.
اینم آدرسشه،
www.shureshy.mihanblog.com
دوستان این آدرس رو لینک کنند.
همان نزدیک آی قبلی ....(ده نگی مردوو)
اومدم بگم که می خوام تو سرور میهن بلاگ وبلاگ بزنم ، بلاگفا لالم کرده.
اینم آدرسشه،
www.shureshy.mihanblog.com
دوستان این آدرس رو لینک کنند.
چرا آداما اینجورین!ّ
چرا آدما از همدیگه بدشون میاد؟
این جوری مثل کنکور 89-90 کلاس هاش از زمستان شروع میشه و من تا اون موقع مدرکم رو گرفته ، دیگه جا نمی مونم.
ای ول ای ول.
خب این روزا همش سر ساختمون خودمون کار می کنم.
8 صب میرم، 10 شب بر می گردم،
کار آدم رو از شعر گفتن و نوشتن دور می کنه واسه همسن این روزا نمی نویسم همش کار!
خب دیگه من برم دیر شده.بای
درد دگر نرفته دردی دگر آمد
من غرق عشقم چه سود
یا ربّ من چه گنه کرده ام
که این گونه می سوزانیم
ادیب .خ
قطعا به کلاس نخواهم رفت
چایی، استارت ماشین، سر ساختمون،کار
ناهار از گلویم سخت پایین می رود، با هر چرخاندن دهانم و فشار دندان هایم ،
قطره ای از تالاب امیدم، نا امید می شود!
چایی، بعد از غذا . پدر سیگاری روشن می کند،
دود و نویز رادیو، خستگی ام را خفه می کند، دل تنگی ام را نه!
نظریه های پدر از قبل تا بعد از 30 سال گذشته هنوز همان است،افکارم به جاده های خاکی ته دره ختم می شوند،خدایش رحمت!
کلاس عصر را دودر می کنم یه همچین چیزی، حال و حوصله لطیف ما را به ریاضی چه کار،
چگونه می شود صفر، صفرم را اابهام زدایی نمود وقتی هیچ ، هیچگاه صعود نخواهد کرد؟
پدر: این سنگ ها را می بینی؟ سنگ مرمریت، شقایق، طااووسی و....سنگ فروشی بعدی،
این سنگ ها را می بینی؟ سنگ مرمریت، شقایق، طااووسی و...
می گذرد تا که شب ، شب وقت خواب است برای ملت هشیار ما؟!
من بیدارم و می نویسم و می اندیشم به پوچ بودن این دنیا و سیگاری که پدر نصف شب می کشد!
دنبال یک اتاق خالی،که موزیک گوش منیم و سیگاری دود کنیم، چایی بخوریم و حسرت....
همین
میروم
دیری نمی گذرد ،
چهچهه قناری، زیست کنندگان دامنه کوه را مست کرده ، حتی من!
لاله ها را ببین ، جمعشان جمع است و رقص باد می کننند
به آنها می پیوندم، دمی سر خوش می شوم،
ادامه می دهم، ابر گریانی هوا را در می نورد، هوای دلم نیز ابری...
یه سلامتی چرخ گردونن، مستانه با طبیعت گریه نوش می کنیم ،
گذر گذر ، از دل غم ناک گذر..
مرا گویی مست مستم
آن بالا ها مجذوبم مب کند و تمام جاذبه زمین را زیر سوال می برد!
آن بالا ها باید ،
با خدای خویش، عاشقانه گفت.
فرصت ماندن نیست و بازگشت آغاز می شود،
همه چی زود تمام می شود و من کنار بخاری نوشتن را اغاز می کنم.
تمام
خیلیا میگن چرا آپ نمی کنی ناگفته نماند که این خیلیاا ی نفره :دی
خلاصه نوشتنمون نمیا پاک چشمه احساساتمون خشکیده
امروز برای اولین بار با ماشین رفتم تو جاده
منو میگی انگار همه وزن ماشین رو دستای من بود فک نمی کردم انقد سخت باشه.
مسیر جاده هم قروه به سمت همدان بود. ی 20 کیلو متری رانندگی کردم بابم گفت بسته پر رو نشو منم این بار
از خدام بود .به قول معروف هوچی! بابام گازشو گرفت، نرم نرمک داشتیم میرفتیم که یه سمند انگار از آسمون افتاد کنار ما یهو غیب شد، بد از دور دیدمش ، ماشین هی می پرید قضیه چی بود نمی دونم، بالا ی 200 تا سرعت داشت.یهو از لاین ما رفت لاین دیگه یعنی رو به روی اون ماشینای دیگه، من کپ کردم! راستشو بخواین خیلی ترسیدم.به سلامتی رسیدم همدان کارامون انجام دادیم و ساعت ی ربع به 9 خونه بودیم.
خو حرف ندارم چی بنویسم آخه.
خیلی دلتنگم، خیلی